چهارشنبه21فروردین92
سلام خوشگلم. امروز آخرین روز کاری این هفته ست. و درضمن تولد فرهام کوچولو پسر عمه آزاده ست. امشب ما خونه عمه دعوتیم. دیروز هم رفتیم خونه باباجون قاسم. بابایی هم زود از سرکار اومد و ما رفتیم دنبالش. تا بابایی بیاد کلی تو ماشین شیطنت کردی. برات شیر خریده بودم همه ش رو خوردی و کمی ته اون مونده بود و شیطنتت هم گل کرده بود و می خواستی امتحانم کنی. هی ژست این می گرفتی که می خوای بریزی و نمی ریختی. دختر شیطونی دیگه. بابایی هم اومد و ما مستقیم رفتیم خونه باباجون. فرهام و عمه هم اونجا بودند. فرهام رو مامان جون اینا نگه می دارند و عمه بعد کار میره دنباش و معمولاً این ساعت روز اونا اونجا هستند.
کلی با فرهام و به قول تو فرمام بازی کردید. خلاصه شام اونجا موندیم. دایی ایرج اینا هم اومدند خونه باباجون عید دیدنی. موقع رفتنشون گفتی با دایی اییج برم. باهاشون رفتی و سریع بعد ١٠دقیقه برگشتی. بعد شام رفتیم خونه. تو ماشین خوابت برد. گذاشتمت تو تختت. ولی تا صبح چند بار بیدار شدی و همش گریه می کردی. دیگه کلافه شده بودم. چشم هام پر خواب بود و تو هم هی اذیت می کردی نمی گذاشتی بغلت کنم . الان هم خیلی خسته ام دیشب اصلاً درست نخوابیدم و شب هم دعوتیم. تازه بایدم بریم برای فرهام کادو بخریم.
دخترم! امیدوارم هر چه زودتر بزرگ شی. و خوابهای شبانه ت هم در آرامش باشه. اینم چند تا عکس از تو ماشین موقعی که منتظر بابا رضا بودیم...






چهارشنبه21فروردین92
